بنده ي دم
این کوزه چو من عاشق زاری بود است
در بند سر زلف نگاری بود است
وین دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بود است
در بند سر زلف نگاری بود است
وین دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بود است
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیده بار تن نتوانم
من بنده ی آن دمم
که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ ساعت 22:10 توسط دیوید ویا
|